تبليغاتX
نفسی در قفسی
غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی

جای آن است که خون موج زند در دل لعل              زین تغابن که خزف می شکند بازارش

چه گویم ؟ چه می توانم گفت مگر ؟ غمی است بر دل چون کوهی که بر پشت کاهی .

هر چند این زخم کهن تر از این حرف هاست . و این غم دیری است با ما آشناست .

ولی خبر بی رحمی و قصابی با هم میهنان و دوستان ،عنان از کف درمی رباید . چون نیک نظر می کنم قصه ی همیشه ی تاریخ است .

تا کی در دیار ما هم این سان نامردمی ها و تفرعن ها پایان یابد .

به روان درگذشتگان درود می فرستم و بر همگان حسن عاقبت آرزومندم .

نوشته شده توسط محمد در ساعت 11:17 قبل از ظهر | لینک  | 

مدتی این مثنوی تاخیر شد           مهلتی بایست تا خون شیر شد

ما را حال و حوصله ی زیاده گویی نیست . فقط خواستم نظر شخصی خودم را درباره ی انتخابات واگفته باشم .

بسط نمی دهم نوشته ام را . مختصر می کنم به این که رای ندادن را خالی کردن میدان برای مخالفان می دانم بی هیچ حاصلی . پس باید انتخاب کرد و در این میانه آنکه خواستار اصلاح است  و کم و بیش مایه ای و توانی برای رویارویی با انحصار طلبان دارد . در دید من کسی جز مهدی کروبی نیست .

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 11:11 قبل از ظهر | لینک  |