ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز در یاییم و دریا می رویم
ما نبودیم ، از نیستی آمده ایم ؛
اولا : خیلی جالب است چطور می شود از نیستی ، هستی بوجود آید . می دانم ماده بوجود نمی آید ولی آدم که بوجود می آید از مشتی ماده ی بی خاصیت . واقعا حیرت آور است .
ثانیا : ما از نیستی آمده ایم لابد به همانجا هم رخت خواهیم بست . نمی دانم چرا عده ای نمی خواهند این را قبول کنند . یا نمی توانند .
دو بیت از بیدل دهلوی می نویسمتان ، مربوط می شود به تقریبا 10 سال پیش که زیاد اشعار به سبک هندی می خواندم ؛ هرجند هنوز هم دلی در گرو نازک خیالی هایش دارم .این دو بیت از آن زمان در خاطرم مانده . یادم هست بیت اول را به دکتری در ادبیات خواندمش ؛ غلط معنی کرد و هیچش نگفتم . مگر می پذیرفت یا می توانست بپذیرد از نوجوانی دبیرستانی .بگذریم .
این دو بیت را می گویم :
کار دنیا بس که مهمل گشت ، عقبی ریختند
فرصت امروز خون شد ، رنگ فردا ریختند
عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیت
ساحل گم گشته ی ما رابه دریا ریختند
