ما هر روزبه انحاء گونه گون با حقیقت روبرو می شویم . نمی دانم ولی شاید گاهی به آن وفا نمی کنیم . در نظر من همه ی معنای زندگی دروفا کردن به حقیقت است . مواجهه با حقیقت مراتب مختلف دارد . تو گویی هرمرتبه، پله ای است که آدمی را بالاتر می برد تا حقیقت را حقیقی تر دریابد ولذتی هست و ابتهاجی بی چون در این هم آغوشی ها با حقیقت . وگرنه اگر این ظاهر را باطنی نباشد چه زندگی ؟ چه لذتی؟ که :
بی تو نه زندگی خوشم ، بی تو نه مردگی خوشم سرزغم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود
مولانا غزل لطیفی دارد که به شهیدان کربلا اشارت دارد . این غزل را می نویسم که همدلی کرده باشم با همه ی پاک دلان و وفاداران به حقیقت .
آن غزل مولانا این است :
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر زمرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای زجان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم زکف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر زمایی
داستانی است در دفتر ششم مثنوی مولانا که به عزاداری محرم پرداخته :
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا بشب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه ، عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم ها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی ، شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان بدید
شهر رابگذاشت وان سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد ؟
این رئیس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او والقاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل ده اید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه زالطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نه ای شیعه عدوی خانه ای
روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت رابدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زان که بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ززندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازایشان آگهی
ورنه ای آگه برو بر خود گری زانکه در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جزاین خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر پشت دار و جان سپار و چشم سیر
کوي نوميدي مرو، کاميدهاست سوي تاريکي مشو،خورشيدهاست
بيتي است زيبا از حضرت مولانا و جهاني سخن دارد و جهاني نااميدي را مي شويد و مي برد و چقدر خوب است اين کار . بقول آن که گفت کاري است کارستان .
با من چنان کرد تا با شما چه کند .
