برای من خیلی عجیب است که اینهمه آدم تو دنیا وجود دارند . بعد همه هم از صبح تا شب و از شب تا به صبح کار می کنند ، فکر می کنند ، پیروز می شوند ، شکست می خورند و دهها از این کارهای کوچک و بزرگ انجام می دهند . ولی وقتی که از هرکس می پرسی خوب اینها همه که چه ؟ می خواهید چکار کنید ؟ می خواهید کجا بروید ؟ به کجا برسید ؟ دیگه باهوش ترینشان جواب می دهند که زندگی کنی .
راست هم می گویند ولی برای من زندگی هیچ اهمیتی ندارد . یعنی نمی فهممش . نمی دانم چرا ولی گویی برام ده روز مهر گردون واقعاً افسانه است و افسون . می فهمید چه می گویم . به قول آنکه گفت:
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
تازه او می گوید:
من بدنبال فضایی می گردم
سر کوهی
لب جویی؛
دل دریایی ؛
که در آنجا نفسی تازه کنم
ولی من مطمئن نیستم آنجا هم بتوان نفسی تازه کرد . اصلانفسی تازه کرد که چه بشود .
بیش از این، از این دست سخن گفتن را بیهوده می بینم . شاید دوستی ، رفیقی بخواهد نصیحتی کند ، یا دلسوزی ای که : بیچاره کم آورده ؛ آنقدراز زندگی لذت نبرده که زندگی را هم می خواهد برای چیز دیگری بکند . و این دقیقاً یعنی نفهمیدن زندگی است .
می دانم راست می گویید ولی یک چیزی کم است
علی الحساب همینقدر بس است . تابعد .
