تبليغاتX
نفسی در قفسی
غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی

برای من خیلی  عجیب است  که اینهمه آدم تو دنیا وجود دارند . بعد همه هم از صبح تا شب و از شب تا به صبح کار می کنند ، فکر می کنند ، پیروز می شوند ، شکست می خورند و دهها از این کارهای کوچک و بزرگ انجام می دهند . ولی وقتی که از هرکس می پرسی خوب اینها همه که چه ؟ می خواهید چکار کنید ؟ می خواهید کجا بروید ؟ به کجا برسید ؟ دیگه باهوش ترینشان جواب می دهند که زندگی کنی .

راست هم می گویند ولی برای من زندگی هیچ اهمیتی ندارد . یعنی نمی فهممش . نمی دانم چرا ولی گویی برام ده روز مهر گردون واقعاً افسانه است و افسون . می فهمید چه می گویم . به قول آنکه گفت:

من به تنگ آمده ام از همه چیز

 بگذارید هواری بزنم   

تازه او می گوید:

 من بدنبال فضایی می گردم

سر کوهی

لب جویی؛

 دل دریایی ؛

که در آنجا نفسی تازه کنم

ولی من مطمئن نیستم آنجا هم بتوان نفسی تازه کرد . اصلانفسی تازه کرد که چه بشود .

 

 

بیش از این، از این دست سخن گفتن را بیهوده می بینم . شاید دوستی ، رفیقی بخواهد نصیحتی کند ، یا دلسوزی ای که : بیچاره کم آورده ؛ آنقدراز زندگی  لذت نبرده که زندگی را هم می خواهد برای چیز دیگری بکند . و این دقیقاً یعنی نفهمیدن زندگی است  .

می دانم راست می گویید ولی یک چیزی کم است

علی الحساب همینقدر بس است . تابعد  .  

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 12:18 بعد از ظهر | لینک  |