تبليغاتX
نفسی در قفسی
غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی

 

 

    نام مولوی برایمان بسیار آشناست.وقتی سخنی گفته می آید به نام او فخرها می کنیم و فضل ها می فروشیم که بله یکی از چهار ستون ادبیات ایران است ومرد عارفی بوده و مثنوی اش بیست و شش هزار بیت دارد و غزلیاتش چه و چه و ...ولی واقعا چه می دانیم از اندیشه هایش .و در واقع از خودش.

چند بیت از دفتر پنجم مثنوی حضرت مولانا می نویسم . ابیاتی است خواندنی وقابل تأمل. ادامه ی بسیار عالیی هم داشت که آوردنش مجال بیشتری می طلبید .علی الحساب همین مقدار را بخوانید :

 

 نیست را بنمود هست و محتشم        هست را بنمود در شکل عدم

بحر را پوشید و کف کرد آشکار     باد را پوشید و بنمودت غبار

چون مناره،خاک پیچان در هوا      خاک از خود چون برآید بر علا

 

خاک را بینی به بالا ای علیل         باد را نی جز به تعریف دلیل

کف همی بینی روانه هرطرف       کف بی دریا ندارد منصرف

کف به حس بینی و دریا از دلیل     فکر پنهان آشکارا قال و قیل

 

نفی را اثبات می پنداشتیم              دیده ی معدوم بینی داشتیم

دیده ای کاندر نعاسی شد پدید        کی تواند جز خیال و نیست دید

لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال    چون حقیقت شد نهان٬ پیدا خیال

 

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک  |