سلام
سه دوبیتی از جناب مولانا می نویسم .اولی تناسبی با خواب دیشبی من دارد ودومی هم شاید خالی از پندی نباشد .سومی هم رأیی است که دیرزمانی مرا بوده ؛ حالا در این نظم مولانا یافتمش .
صد بار بگفت یار هر جا مگریز گر بگریزی بجز سوی ما مگریز
هر گه زخیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز
از کم خوردن؛ زیرک و هشیار شوی وز پر خوردن؛ ابله و بی کار شوی
پر خواری تو جمله زپرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی
از بی یاری ظریف تر یاری نیست وز بی کاری لطیف تر کاری نیست
هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
ما را سخنی نیست .هنوز به تماشاییم.زمانی به تماشای عالم بودیم .حاصلی بود و حاصلی نبود. خسته شدیم .
یک چند به تماشای عالمان عالم شدیم .حاصلی بود و ذوق نبود.
خواستیم تماشای جان عالم رفتن،گفتند سوختن باید.
حالی در سوختنیم و خوشیم.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
