تبليغاتX
نفسی در قفسی
غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی

سلام

یک کمی خسته ام . نمی دانم شاید هم بسیار. (اما، نه، همان یک کم هم از سر ما زیادی است ؛وجود ما با همه ی گستره اش مگر چقدر است ؟ که گنجای بسیار باشد!) بگذریم .

روزگار امتحانات پایان ترم به سر آمد .روزهای سرد زمستان هم رو به پایان دارد وانتخابات!مجلس در پیش.البته نه برای ما . برای ملت همیشه در صحنه ی ایران . که احتمالا چون همیشه در صحنه اند ما نمی بینیمشان .(کی حال و حوصله ی تآتر داره؟)

 

در این زمانه رفیقی که خالی ازخلل است                  صراحی می ناب و سفینه ی غزل است

می ناب که بی روی دوست ،حراممان باد اگر خوریم .

در مذهب ما باده حلالست و لیکن                          بی روی تو ای سرو گل اندام حرامست     

ولی سفینه ی غزل از دست نمی نهیم .

بیتی داشت به غایت خوش:

خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت                      قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 11:40 بعد از ظهر | لینک  |