چند بیت از غزلی از سعدی را می نویسم بامید عنایتی از حضرت دلدار:
جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده ی خونین نبشته صورت حال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی براه بادیه دانند قدر آب زلال
.
.
توضیح اینکه این غزل را حضرت استاد محمد رضا شجریان به آواز در دستگاه سه گاه همراه تار داریوش پیرنیاکان خوانده است که در کاست رسوای دل هست.
بیتی دیگر از سعدی که روزان و شبان با دلدار می گویم:
ترا زحال پریشان ما چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
دریغم آمد این بیت حافظ ننوشته این نوشته به پایان برم:
نه ترا خاطر قربت ؛نه مرا طاقت غربت دل نهادم به صبوری؛ که جز این چاره ندانم
بیتی بود از حافظ که امروز صبح (صبح که می گویم یعنی سرم را که از بالش برداشتم و همین حول و حوش وضو ونماز صبح )با این بیت بودم .چند بیت از غزل را می نویسم:
صوفی بیا که خرقه سالوس بر کشیم وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه ی رضوان بما دهند غلمان ز روضه٬ حور زجنت بدر کشیم
سرخدا که در تتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب زرخساره برکشیم
سید حمیدرضا موسوی هم بود قبل از من هم بود . احتمالا همه روزها را بوده.هم با او به سلف رفتم و ناهار خوردیم . بعدا ظهر یکهو سرو کله محمد رضا قدیمی هم پیدا شد و رفتیم چای خوردیم و زان پس درس خواندیم .در بازگشت از دانشگاه هم یک سی دی از دکتر سروش بنام< سروش حافظ > از شهر کتاب خریدم . همین.
