تبليغاتX
نفسی در قفسی
غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی

سلام زمستان است و هوا سرد و امتحانات پایان ترم و این همه هیچ نیست اگر حالی نباشد و دل آرام نیست مگر به اشارتی یا عرض ارادتی به دلارامی .

چند بیت از غزلی از سعدی را می نویسم بامید عنایتی از حضرت دلدار:

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال                             شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین                         دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری                    به آب دیده ی خونین نبشته صورت حال

 تو بر کنار فراتی ندانی این معنی                           براه بادیه دانند قدر آب زلال

 .

 .

 توضیح اینکه این غزل را حضرت استاد محمد رضا شجریان به آواز در دستگاه سه گاه همراه تار داریوش پیرنیاکان خوانده است که در کاست رسوای دل هست.

بیتی دیگر از سعدی که روزان و شبان با دلدار می گویم:

 ترا زحال پریشان ما چه غم دارد                              اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

دریغم آمد این بیت حافظ ننوشته این نوشته به پایان برم:

نه ترا خاطر قربت ؛نه مرا طاقت غربت                    دل نهادم به صبوری؛ که جز این چاره ندانم

نوشته شده توسط محمد در ساعت 0:14 قبل از ظهر | لینک  | 

عشرت کنیم ورنه بحسرت کشندمان           روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم

بیتی بود از حافظ که امروز صبح (صبح که می گویم یعنی سرم را که از بالش برداشتم و همین حول و حوش وضو ونماز صبح )با این بیت بودم .چند بیت از غزل را می نویسم:

صوفی بیا که خرقه سالوس بر کشیم           وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم

نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم             دلق ریا به آب خرابات برکشیم

فردا اگر نه روضه ی رضوان بما دهند             غلمان ز روضه٬ حور زجنت بدر کشیم

سرخدا که در تتق غیب منزوی است          مستانه اش نقاب زرخساره برکشیم 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:44 قبل از ظهر | لینک  | 

پنجشنبه بود وعصر بود .تاریک هم بود وما می خواستیم برویم که عکس اش را دیدیم دراولین صفحه هم بود از اینترنت . و گفتیم که چه ییر شده است . او که جوانش می شناختیم و ... خواندیم . چه ؟ مرده است ؟ خودش؟بله هم او را می گفتند وخبر راست بود و داغ هم بود. آری درست است که به ما چه ربطی دارد؟ مال پاکستان بود و ما در ایرانیم ومرا و ما را با او چکار ؟ ... من نیز کاری ندارم ولی دیگر از این به بعدش دست خودم نیست . غمگینم وغمگینم و غمگین . واین مهم است. وفکر که درون سرم می جوشد و آرامم نمی گذارد. اگرچند آرامم و آرامم و آرام . شاید هم بیش از حد آرام که غمگینم .

  

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:27 قبل از ظهر | لینک  | 

دیروز چهارشنبه صبح به دانشگاه رفتم که هم یک کمی درس بخوانم وهم کتابی را که به امانت از کتابخانه مرکزی گرفته بودم پس بدهم.که این هردو کار را انجام دادم . تا عصر ساعت ۷.۵ در دانشگاه بودم ودر سالن مطالعه . خاطرنشانتان بکنم که در دانشگاه کلاس هایمان تمام شده است .

سید حمیدرضا موسوی هم بود قبل از من هم بود . احتمالا همه روزها را بوده.هم با او به سلف رفتم و ناهار خوردیم . بعدا ظهر یکهو سرو کله محمد رضا قدیمی هم پیدا شد و رفتیم چای خوردیم و زان پس درس خواندیم .در بازگشت از دانشگاه هم یک سی دی از دکتر سروش بنام< سروش حافظ > از شهر کتاب خریدم .  همین.

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:43 قبل از ظهر | لینک  |