ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ازاین سرای کهن راهی کجام کنی؟
بیتی بود ازغزلی از سایه که اولین باری که خواندمش (اگرچه بسیار کم سن وسال بودم) در خاطرم ماند. چرا؟شاید به این دلیل که سوال من هم بود آن سوال وبه زیبایی و رسایی هم سروده شده بود . بگذریم . اما چندی است که باز دچار قبض شده ام .باز همه وجودم سوال است . وباز ناآرامم .( اگرچه تقریبا هیچ گاه آرام نبوده ام .اما ناآرامی بسط کجا ؟ناآرامی قبض کجا؟ ) واین بار هم مانند بارهای پیشین این سوال این قبض یا این پریشانی یا هرچه می نامی اش٬ عمیق تر از بارهای پیشتراست و بیتی از مولانا :
زین سو کشان سوی خوشان زان سوکشان باناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها
یک شعر قدیمی که معلوم نیست از کدام ذهن لطیف تراوش کرده :
دیشب که بارون اومد یارم لب بوم اومد
خواستم لبش ببوسم نازک بودو خون اومد
خونش چکید تو باغچه یک دسته گل دراومد
خواستم گلش بچینم پرپر شد و ور اومد
بلبلی خون دلی خوردوگلی حاصل کرد باد غیرت به صدش خار ٬ پریشان دل کرد
طوطیی را به خیال شکری٬دل خوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
سلامی چو بوی خوش آشنایی
داشتن یک وبلاگ چقدر وقت آدم را می گیرد ؟ هنوز نمی دانم . امیدوارم مرا وشمارا بی فایدتی نباشد .
تاچه قبول افتد و چه در نظرآید .
