نام مولوی برایمان بسیار آشناست.وقتی سخنی گفته می آید به نام او فخرها می کنیم و فضل ها می فروشیم که بله یکی از چهار ستون ادبیات ایران است ومرد عارفی بوده و مثنوی اش بیست و شش هزار بیت دارد و غزلیاتش چه و چه و ...ولی واقعا چه می دانیم از اندیشه هایش .و در واقع از خودش.
چند بیت از دفتر پنجم مثنوی حضرت مولانا می نویسم . ابیاتی است خواندنی وقابل تأمل. ادامه ی بسیار عالیی هم داشت که آوردنش مجال بیشتری می طلبید .علی الحساب همین مقدار را بخوانید :
بحر را پوشید و کف کرد آشکار باد را پوشید و بنمودت غبار
چون مناره،خاک پیچان در هوا خاک از خود چون برآید بر علا
خاک را بینی به بالا ای علیل باد را نی جز به تعریف دلیل
کف همی بینی روانه هرطرف کف بی دریا ندارد منصرف
کف به حس بینی و دریا از دلیل فکر پنهان آشکارا قال و قیل
نفی را اثبات می پنداشتیم دیده ی معدوم بینی داشتیم
دیده ای کاندر نعاسی شد پدید کی تواند جز خیال و نیست دید
لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال چون حقیقت شد نهان٬ پیدا خیال
سلام
سه دوبیتی از جناب مولانا می نویسم .اولی تناسبی با خواب دیشبی من دارد ودومی هم شاید خالی از پندی نباشد .سومی هم رأیی است که دیرزمانی مرا بوده ؛ حالا در این نظم مولانا یافتمش .
صد بار بگفت یار هر جا مگریز گر بگریزی بجز سوی ما مگریز
هر گه زخیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز
از کم خوردن؛ زیرک و هشیار شوی وز پر خوردن؛ ابله و بی کار شوی
پر خواری تو جمله زپرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی
از بی یاری ظریف تر یاری نیست وز بی کاری لطیف تر کاری نیست
هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
ما را سخنی نیست .هنوز به تماشاییم.زمانی به تماشای عالم بودیم .حاصلی بود و حاصلی نبود. خسته شدیم .
یک چند به تماشای عالمان عالم شدیم .حاصلی بود و ذوق نبود.
خواستیم تماشای جان عالم رفتن،گفتند سوختن باید.
حالی در سوختنیم و خوشیم.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
13روز از سال جدید هم سپری شد و همچنان هیچ کاری نکرده ام .
باز هم زمان می گذرد . باز هم کارهای انجام نشده دارم .
باز هم نگرانم. باز هم حو صله ام سر می رود .بازهم ...وباز بازهم ...
یک چیزی کم است.
بعضی ها خوشحالن که عیده. بعضیا هم بی خیالن که به ما چه؟ بعضیا م ناراحتن که ایران درست نمیشه. ما م میگیم خوب نشه.
ولی این باعث نمیشه که ما سال نو رو تبریگ نگیم.
سال نو رو به همه ی دوستامون تبریک میگیم. تازه یه شعر از مولوی که در زمان حمله مغول زندگی می کرد (البته در ترکیه)براتون می نگاریم که ازش یاد بگیرین که دل آدم زمان و زمانه ی خوب و بد حالیش نیست . اگه خوش باشه خوشه به هیشکی ام مربوط نمیشه. ![]()
ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟ ای از تو آبستن چمن، وی از تو خندان باغ ها
ای بادهای خوش نفس، عشاق را فریاد رس ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا؟
ای فتنه ی روم وحبش حیران شدم کاین بوی خوش پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی؟
ای جویبار راستی از جوی یار ماستی بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
ای قیل و ای قال تو خوش وی جمله اشکال تو خوش ماه تو خوش سال توخوش ای سال و مه چاکرترا
درهیچ انتخابی از میان انتخابات گذشته شرکت نکردم جز در سال ۸۰ که به خاتمی رای دادم،نه اینکه از عملکرد ۴سال گذشته اش راضی بوده باشم ،که امیدوار بودم از فر صت سوزی گذشته پشیمان شده باشد وگام های اصلاح ،به آیین تر و محکمتر بردارد.اما دریغ که تقدیر نه چنان بود.۴سال دیگر بر نهج و شیوه ی پیشین گذراند و رفت و امید اصلاح را هم از دل صاحبدلان برد و دیگر رای ندادیم ،که خاتمی چه کرد که معین چه کند؟و کار دولت و مجلس از دست بی کاران، به دست بدکاران افتاد.
وآنگاه بود که غم "چرا اصلاح نمی شود؟"به غصه ی "چرا تخریب می شود؟" بدل شد.
دل من نیز از فرصت سوزان، پر خون است. ولی برای پیش رفتن ،اول باید پس نرفت. و چنین می نماید که تحریم انتخابات از جانب ما ،دلخواه آن دیگران است .(نگویید آنها که صبح تا شب مردم را به شرکت در انتخابات می خوانند.
هوشمندانه ترین سخن که پیروزی آنها را در انتخابات تضمین می کند ،همین دعوت است به شرکت در انتخابات و واجب شمردن آن و...
تا موافقانشان که مردم عوام باشند ،بدین سخن رای دهند ومعلوم است که به که رای خواهند داد.
می ماند مخالفان، که بدین سخن بر آشوبندو اصلا در رای گیری شرکت نکنند:که ما تکلیفمان را نمی گزاریم و مشروعیت نظام را تایید نمی کنیم پس رای نمی دهیم .
ولی حقیقت اینست که نه حکومت به رای ندادن من و تو از بین می رود و نه با رای ندادن من و تو ، صندوق ها خالی می مانند . فقط دوستان تمامت خواه ما به مراد خود می رسند و من و تو در خانه ی خود به در و دیوار غرولند می کنیم که واایراناه و وا مملکتاه.)
با این توضیحات و توصیفات، مصلحت وقت، در رای دادن به اصلاح طلبان می بینم .به امید پاکی ها و خوبیها زنده ایم.
مطلب چندانی هم ندارم که بنویسم . مثل اینکه همه ی حرف ها کهنه شده وملال آور. تا سخن تازه ای بروید و به گفتن آن خرم شویم.
هین سخن تازه بگو تا دوجهان تازه شود وارهد از دام جهان بی حد و اندازه شود
خوشا که همه سخن تازه بگویند و ملال انگیزی٬ بیشتر ازاین روا ندانند و ندارند.
سلام
یک کمی خسته ام . نمی دانم شاید هم بسیار. (اما، نه، همان یک کم هم از سر ما زیادی است ؛وجود ما با همه ی گستره اش مگر چقدر است ؟ که گنجای بسیار باشد!) بگذریم .
روزگار امتحانات پایان ترم به سر آمد .روزهای سرد زمستان هم رو به پایان دارد وانتخابات!مجلس در پیش.البته نه برای ما . برای ملت همیشه در صحنه ی ایران . که احتمالا چون همیشه در صحنه اند ما نمی بینیمشان .(کی حال و حوصله ی تآتر داره؟)
در این زمانه رفیقی که خالی ازخلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
می ناب که بی روی دوست ،حراممان باد اگر خوریم .
در مذهب ما باده حلالست و لیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرامست
ولی سفینه ی غزل از دست نمی نهیم .
بیتی داشت به غایت خوش:
خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند
چند بیت از غزلی از سعدی را می نویسم بامید عنایتی از حضرت دلدار:
جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده ی خونین نبشته صورت حال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی براه بادیه دانند قدر آب زلال
.
.
توضیح اینکه این غزل را حضرت استاد محمد رضا شجریان به آواز در دستگاه سه گاه همراه تار داریوش پیرنیاکان خوانده است که در کاست رسوای دل هست.
بیتی دیگر از سعدی که روزان و شبان با دلدار می گویم:
ترا زحال پریشان ما چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
دریغم آمد این بیت حافظ ننوشته این نوشته به پایان برم:
نه ترا خاطر قربت ؛نه مرا طاقت غربت دل نهادم به صبوری؛ که جز این چاره ندانم
بیتی بود از حافظ که امروز صبح (صبح که می گویم یعنی سرم را که از بالش برداشتم و همین حول و حوش وضو ونماز صبح )با این بیت بودم .چند بیت از غزل را می نویسم:
صوفی بیا که خرقه سالوس بر کشیم وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه ی رضوان بما دهند غلمان ز روضه٬ حور زجنت بدر کشیم
سرخدا که در تتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب زرخساره برکشیم