جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش
چه گویم ؟ چه می توانم گفت مگر ؟ غمی است بر دل چون کوهی که بر پشت کاهی .
هر چند این زخم کهن تر از این حرف هاست . و این غم دیری است با ما آشناست .
ولی خبر بی رحمی و قصابی با هم میهنان و دوستان ،عنان از کف درمی رباید . چون نیک نظر می کنم قصه ی همیشه ی تاریخ است .
تا کی در دیار ما هم این سان نامردمی ها و تفرعن ها پایان یابد .
به روان درگذشتگان درود می فرستم و بر همگان حسن عاقبت آرزومندم .
ما را حال و حوصله ی زیاده گویی نیست . فقط خواستم نظر شخصی خودم را درباره ی انتخابات واگفته باشم .
بسط نمی دهم نوشته ام را . مختصر می کنم به این که رای ندادن را خالی کردن میدان برای مخالفان می دانم بی هیچ حاصلی . پس باید انتخاب کرد و در این میانه آنکه خواستار اصلاح است و کم و بیش مایه ای و توانی برای رویارویی با انحصار طلبان دارد . در دید من کسی جز مهدی کروبی نیست .
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز در یاییم و دریا می رویم
ما نبودیم ، از نیستی آمده ایم ؛
اولا : خیلی جالب است چطور می شود از نیستی ، هستی بوجود آید . می دانم ماده بوجود نمی آید ولی آدم که بوجود می آید از مشتی ماده ی بی خاصیت . واقعا حیرت آور است .
ثانیا : ما از نیستی آمده ایم لابد به همانجا هم رخت خواهیم بست . نمی دانم چرا عده ای نمی خواهند این را قبول کنند . یا نمی توانند .
دو بیت از بیدل دهلوی می نویسمتان ، مربوط می شود به تقریبا 10 سال پیش که زیاد اشعار به سبک هندی می خواندم ؛ هرجند هنوز هم دلی در گرو نازک خیالی هایش دارم .این دو بیت از آن زمان در خاطرم مانده . یادم هست بیت اول را به دکتری در ادبیات خواندمش ؛ غلط معنی کرد و هیچش نگفتم . مگر می پذیرفت یا می توانست بپذیرد از نوجوانی دبیرستانی .بگذریم .
این دو بیت را می گویم :
کار دنیا بس که مهمل گشت ، عقبی ریختند
فرصت امروز خون شد ، رنگ فردا ریختند
عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیت
ساحل گم گشته ی ما رابه دریا ریختند
ما هر روزبه انحاء گونه گون با حقیقت روبرو می شویم . نمی دانم ولی شاید گاهی به آن وفا نمی کنیم . در نظر من همه ی معنای زندگی دروفا کردن به حقیقت است . مواجهه با حقیقت مراتب مختلف دارد . تو گویی هرمرتبه، پله ای است که آدمی را بالاتر می برد تا حقیقت را حقیقی تر دریابد ولذتی هست و ابتهاجی بی چون در این هم آغوشی ها با حقیقت . وگرنه اگر این ظاهر را باطنی نباشد چه زندگی ؟ چه لذتی؟ که :
بی تو نه زندگی خوشم ، بی تو نه مردگی خوشم سرزغم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود
مولانا غزل لطیفی دارد که به شهیدان کربلا اشارت دارد . این غزل را می نویسم که همدلی کرده باشم با همه ی پاک دلان و وفاداران به حقیقت .
آن غزل مولانا این است :
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر زمرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای زجان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم زکف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر زمایی
داستانی است در دفتر ششم مثنوی مولانا که به عزاداری محرم پرداخته :
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا بشب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه ، عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم ها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی ، شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان بدید
شهر رابگذاشت وان سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد ؟
این رئیس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او والقاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل ده اید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه زالطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نه ای شیعه عدوی خانه ای
روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت رابدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زان که بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ززندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازایشان آگهی
ورنه ای آگه برو بر خود گری زانکه در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جزاین خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر پشت دار و جان سپار و چشم سیر
کوي نوميدي مرو، کاميدهاست سوي تاريکي مشو،خورشيدهاست
بيتي است زيبا از حضرت مولانا و جهاني سخن دارد و جهاني نااميدي را مي شويد و مي برد و چقدر خوب است اين کار . بقول آن که گفت کاري است کارستان .
با من چنان کرد تا با شما چه کند .
برای من خیلی عجیب است که اینهمه آدم تو دنیا وجود دارند . بعد همه هم از صبح تا شب و از شب تا به صبح کار می کنند ، فکر می کنند ، پیروز می شوند ، شکست می خورند و دهها از این کارهای کوچک و بزرگ انجام می دهند . ولی وقتی که از هرکس می پرسی خوب اینها همه که چه ؟ می خواهید چکار کنید ؟ می خواهید کجا بروید ؟ به کجا برسید ؟ دیگه باهوش ترینشان جواب می دهند که زندگی کنی .
راست هم می گویند ولی برای من زندگی هیچ اهمیتی ندارد . یعنی نمی فهممش . نمی دانم چرا ولی گویی برام ده روز مهر گردون واقعاً افسانه است و افسون . می فهمید چه می گویم . به قول آنکه گفت:
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
تازه او می گوید:
من بدنبال فضایی می گردم
سر کوهی
لب جویی؛
دل دریایی ؛
که در آنجا نفسی تازه کنم
ولی من مطمئن نیستم آنجا هم بتوان نفسی تازه کرد . اصلانفسی تازه کرد که چه بشود .
بیش از این، از این دست سخن گفتن را بیهوده می بینم . شاید دوستی ، رفیقی بخواهد نصیحتی کند ، یا دلسوزی ای که : بیچاره کم آورده ؛ آنقدراز زندگی لذت نبرده که زندگی را هم می خواهد برای چیز دیگری بکند . و این دقیقاً یعنی نفهمیدن زندگی است .
می دانم راست می گویید ولی یک چیزی کم است
علی الحساب همینقدر بس است . تابعد .
دیروز بادوستان شرح ایام گذشته می کردم و خاطرشان به نقل خاطراتی خرسند می کردم .
امروز هم که خواستم چیزی یا چیزکی اینجا بنگارم یاد دو بیتی افتادم که گرد گذشت ایام پاک ناخوانایشان کرده بود .مربوط می شود به ۸ یا ۹سال پیش که غبار غم از دل به صفای شعر می ستردیم.
حالیا در سر بجز نقش خوش دلدار نیست صوت خوشتر از صدای پای آن عیار نیست
حال ما بیچازگان در خاطرش در کار نیست رسم بد عهدی دوران را سبب جز یار کیست؟
نام مولوی برایمان بسیار آشناست.وقتی سخنی گفته می آید به نام او فخرها می کنیم و فضل ها می فروشیم که بله یکی از چهار ستون ادبیات ایران است ومرد عارفی بوده و مثنوی اش بیست و شش هزار بیت دارد و غزلیاتش چه و چه و ...ولی واقعا چه می دانیم از اندیشه هایش .و در واقع از خودش.
چند بیت از دفتر پنجم مثنوی حضرت مولانا می نویسم . ابیاتی است خواندنی وقابل تأمل. ادامه ی بسیار عالیی هم داشت که آوردنش مجال بیشتری می طلبید .علی الحساب همین مقدار را بخوانید :
بحر را پوشید و کف کرد آشکار باد را پوشید و بنمودت غبار
چون مناره،خاک پیچان در هوا خاک از خود چون برآید بر علا
خاک را بینی به بالا ای علیل باد را نی جز به تعریف دلیل
کف همی بینی روانه هرطرف کف بی دریا ندارد منصرف
کف به حس بینی و دریا از دلیل فکر پنهان آشکارا قال و قیل
نفی را اثبات می پنداشتیم دیده ی معدوم بینی داشتیم
دیده ای کاندر نعاسی شد پدید کی تواند جز خیال و نیست دید
لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال چون حقیقت شد نهان٬ پیدا خیال
